![]() |
![]() |
|
| بخوان به نام گلِ سرخ، در صحاری شب |
|
میلادت به زمان و مکان محدود نیست تو هر روز در دلم متولد می شوی اما چه کنم که تنها یکی از این روزها در شناسنامه ات ثبت شده است دی ماه- توست و تو نیز ماه- من
پ.ن.1.
مدت هاست در انتظار امروزم...
پ.ن.2.
گفتی: مراقب خودت باش! هستم! کار سختی است؛ اما این روزها با احتیاط و وسواس خیالت را از خیابان ذهنم رد میکنم می دانی که؟ واگیر دارد... می ترسم بازیگوشی کند و راه دلم را پیش بگیرد... می دانی که؟ دلم گرمای بودنت را می خواهد...نه سرمای خیالت را
پ.ن.3.
یخ کردن این روزهایم از سرما نیست از لحن زمستانی بعضی هاست... کاش می دانستی ناجوانمردانه چه لرزی انداخت به جانم؛ دستم به آسمان نرسید! اما اگر بودی... دستت را میگرفتم ؛ و چند ستاره در مشتم پنهان میکردم
پ.ن.4.
بغض سه حرف ندارد! خیلی حرف دارد...
پ.ن.5.
" آه " چه وزن سنگینی دارد... سرد است... وقتی دلتنگم و نیستی...
پ.ن.6.
کم بودن عاشقانه ام را ببخش... نمیدانی برای نوشتن همین چند جمله چه سرمایی را تحمل کردم...
پ.ن.7.
دوستت دارم و تولدت مبآرک!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت توسط شبآویز |
|
|
سلام همسفر خاطرات قدیمی... روزهایت چطور می گذرد؟ باد شمال غمگین بود و سرد. سوغات دیگری نداشت... همان عطر دلتنگی همیشگی بود و اندکی نجوای عاشقانه. اما...
نمی خواهی کمی آغوش برایم بفرستی؟! به یاد روزی که جاذبه ی عشق امان عقل را برید... پرکشیدیم و از یاد بردیم چشمهای کنجکاو و ناباور اطراف را. دلم شیرینی همان لحظه ی ناب را می خواهد که معنی فاصله در لغت نامه ی عشقمان به فنا رفت... حتی به قیمت تلخی گزنده ی خداحافظی ای که هیچ یک طاقتش را نداشتیم. آن شب من بودم و بغض گلوگیری که عاقبت شکست از پیام نیمه شبت...
قلب صبورم بی تابی می کند برای چشمان زیبایی که برق شیطنتشان تنها رویای شبهای جدایی ست.
دلتنگ خنده هایت بودم... اینجا فقط چند لبخند پوسیده جا مانده است که کفاف اینهمه تکرار بی تو بودن را نمی دهد...
خانه ی آسمانی ات را می خواهم... همان که قرار بود روزی کادوپیچش کنی برای من.
ابر دلتنگی بی وقفه می بارد... تا رنگ نگاه دریایی ات آنقدرها محو نشده؛ تا خیال دستهای مهربانت آنقدرها سرد نشده؛ تا لحن صدایت آنقدرها دور نشده؛ فکری به حال دریای احساسم کن!
منتظرم...
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیستم مهر 1390ساعت توسط شبآویز |
|
|
اَلَّذي خَلَقَ الْمَوْتَ وَالْحَيوةَ لِيَبْلُوَكُمْ اَيُّكُمْ اَحْسَنُ عَمَلاً
نیامدم بنویسم از آخرین نگاه شب پرواز. نیامدم بنویسم از سینه ای که به عشق اهل بیت تپید؛ قلبی که از شوق دیدار ایستاد و پل زد به دنیای باقی جایگاه ابدی عاشقان مولا. نیامدم بنویسم از بهت دیدار کسی که تا دیروز بود و دیگر نیست. از پاهایی که قفل شده بود و پله ها را بالا نمی رفت سری که هنوز در هوای بازدید عزیزی بود تا عطر حرم امیرالمومنین (ع) و سالار شهیدان را استشمام کند
نیامدم بنویسم از دستی که اشکها را نمی زدود تا صورت ها بدرخشد در سوگ عزیزی که خدا راه سفر را برایش گشود. نیامدم بنویسم از قرآن و ادعیه ای که توشه ی آخرت کسی را سنگین تر کرد که در پیچ و خم جاده ها با نسیم همسفر شد و کوچید... از ناباوری و گریه و صبر از مادری که با هزاران آرزوی قشنگ دخترش را به ثمر رساند قرآن بر سرش گرفت و با لباس سفید به خانه بخت روانه اش کرد... و افسوس... وقتی که هنوز تعداد جشن های سالگرد عروسیش به تعداد انگشت یک دست مادر هم نرسیده بغضش را فرو می دهد و با دستانی لرزان پنج گل سرخ بر مزار همسرش پرپر می کند. مادر می داند دشت غمش بی انتهاست نه درک شدنی ست نه تسلایی دارد. هر طرف نگاه می کردی سیاه بود... پارچه ها ... روبان ها... لباس ها... اما من آمدم تا بنویسم از تکه ای کاغذ طلایی که با چسب به سقف اتاق دوخته شده بود... از تولد محمد رسول شاید... آمدم تا بنویسم برای بزرگمرد کوچکی که باید تسلای مادرش باشد... باید بداند مادر دیگر نمی تواند تولد نوگلش را با حضور " پدر " آذین کند. عزیر دلم... ببار بر آتش سینه ی مادر! زود بزرگ شدن را بیاموز که باید پناه مادرت باشی... کم کم باید یاد بگیری "هواپیما " گفتن را... پ.ن. روح آرامش را به یک فاتحه مهمان کنید... پ.ن.2 حالا عکس محمدرسول کنار عکس مهساست... برای هر دو دعا کنید... دو کودک دو ساله... دخترک بی مادر ... پسرک بی پدر... زود است بدانند تنهایی چه طعم تلخی دارد. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه ششم مهر 1390ساعت توسط شبآویز |
|
|
نوشتن، حوصله می خواهد؛ تکرار دلتنگی، تحمل. حوصله ندارم؛ تحمل هم.
این بار تو بنویس لحظاتم را کلماتم را بنچین و جمله شان کن: دیروز، امروز، فردا، فرصت، فاصله، حسرت.
پ.ن. چطور تاب می آوری جمله ات را ؟
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم شهریور 1390ساعت توسط شبآویز |
|
|
"به نام خداوند جان و خرد"
چشمانم را می بندم و صفحه ی اولش را باز می کنم... عهد کردم بخوانمش... با بی رحمی چشم می گشایم به روی خطوط و با عجله چند صفحه ای جلو می روم... سطر سطرش را از برم! جمله به جمله اش یادآور روزهایی ست که بندبند وجودم را می لرزاند. یادآور کسی که آن روزها بزرگ بود... بزرگ بود و با هر کلمه بزرگتر می شد... بزرگ تر می شد و دورتر می رفت... آنقدر بزرگ و دور که یقین داشتم لحظه ای مرا نمی بیند... فقط تشنه ی دیدنش بودم و حریص فهمیدنش...
برگ برگ کتاب ورق خورد تا آغاز فصل آخر. فصل آخر: " آغاز تماشای من "
اشتباه کرد: نه دید.... نه فهمید.... فقط شنید! شنید و خواست...
دیگر نه بزرگ بود و نه دور... و... شکست! همه ی ابهت مرموزش! فصل آخر کتاب من بودم که دور و دور تر می شدم. سوار ابرها بودم و تجربه ی پروازی بی مثال را می اندوختم. دور می شدم...دور و دورتر...
نمی دانم راه پریدن را پیدا نکرد یا ابری برای پرواز نداشت... هرچه بود ماند و دستمان به هم نرسید.
حالا مدتیست نقطه ی پایان کتاب را گذاشته ؛ اما... یک خاطره ی نانوشته باقی ماند تا من تمامش کنم!
" آمد..."
روز اول:
آمد برای اثبات غرورش. به منی که مثل روح سرگردان در بهت حضورش مانده بودم. نه توجهی به خودش... نه پاسخی برای سوالش... نه جوابی برای کنایه اش... هیچ! فقط یک نگاه و هزار حرف ناگفته .
و روز دوم:
آمد تا بگوید چیزی را... که نگفت! تنها نادانسته قشنگترین وداع دنیا را برایم به ارمغان آورد: یک سلام ... و رفت...
پ.ن.1. دوست داشتم یک بار دیگر ببینمش...! از همان دور...فقط با یک تفاوت! دوست داشتم این بارهم تفاوتش را به رخ لحظه های تنهاییم بکشد! پ.ن.2. دوست داشتم حالا...بعد از مدتها، نوشته ام بوی دلتنگی ندهد. دوست داشتم از جنس عاشقانه ای باشد برای دل مهربانت... کاش می شد بنویسم از اینهمه حس سردرگم... از اینکه_ ساده از کنار تک تک "چرا" هایم عبور می کنی و به بی جوابیشان لبخند می زنی. از اینکه_ دلگیرم از فاصله ها و می دانی که... گاهی دلتنگی امان آدمیزاد را می برد. از اینکه_ خسته ام از این اقیانوس سکوت که دارد مثل یک مرداب تمام باورم را با خود به عمق می کشاند. از اینکه_ حالا اطمینان دارم گاهی کمتر دوستم داری و حیف که دیگر نمی توانم به حساب مشغله بگذارمش! پ.ن.3. بوی غم نیست... بوی دلتنگی ست... پ.ن.4. التماس دعای فراوان دارم در این شبهای عزیز... فراموشم نکنید...
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و هشتم مرداد 1390ساعت توسط شبآویز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
خوش آمدی/بنشین/آفتاب دم کردم
که چای/دغدغه ی عاشقانه ی من نیست |
|
RSS
|